باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

پیش دبستانی

دخترم امسال پیش یک رفته و حسابی خانم شده امیدوارم به لطف خدا سالهای  تحصیلی خوب و پر باری در انتظارش باشه و اینم اولین روپوشی که باران خانم پوشیده ...
27 مهر 1393

عکسهای جا مانده از طزرجان

تاب بازی که عمده مشغولیت اون دو روز باران بود هوای خنک و مطبوع طزرجان باعث شده بود خواب به شازده بچسبه و همش در لالا بسر میبرد آنا و نوه ها در حیاط خونه روستایی بقیه عکسها را در ادامه مشاهده فرمائید فیگورهای بارانی در نبود پشه بند بچه رو از شر مگسها اینجوری محافظت میکنند گواه خنکی هوا گشت و گذار و پیاده روی در کوچه پس کوچه های طزرجان طبیعتی که کم فروشی نمیکند هم زیباست هم جزئی از یک دیوار قطور ...
25 شهريور 1393

عکسهای سه دوره پندر رفتن ما

این عکسها فکر کنم مربوط به اواخر بهار یا اوایل تابستونه پسرک سه یا چهار ماهه ام برای مشاهده بقیه عکسها به ادامه مطلب مراجعه شود   طبیعت زیبای دره جنیان جمعه پیش که رفتیم خبری از آب نبود پسرک در آغوش مادربزرگ بار دوم امسال یک روز قبل ماه رمضان به دعوت دوستم رفتیم پندر (باران و آزیتا) بار آخر جمعه گذشته با مهمونامون رفتیم مادربزرگ و نوه ها باران در کنار بوته یا درخت  زرشک هومان که چند وقتیه نصفه نیمه میشینه       ...
25 شهريور 1393

نوشته شده در 31 تیر 93

از یک بعد از ظهر حدودا چند هفته پیش شروع شد دور هم نشسته بودیم و تلویزیون تماشا میکردیم که یکی از کانالها فیلم مومیایی3  ساخته محمدرضا هنرمند رو پخش میکرد فیلم کلا معنی و مفهوم خاصی نداره طنز کلامی جالبی داره که ما هم برای تجدید خاطره میدیدیم یه مومیایی الکی هم توی فیلم بود که اصلا فکر نمیکردم باران رو بترسونه ولی اون شب باران توی اتاقش اصلا حاضر نبود بخوابه رفته بود زیر لحاف و همش میگفت بابا بیاد حتی با وجود منم آروم نمیشد خودشو گوله کرده بود و از زیر لحاف در نمیومد تا اینکه پدرش اومد و باران از زیر لحاف اومد بیرون وقتی هم که ازش پرسیدم میگفت بابا قوییه بخاطر همین دیگه نمی ترسم وقتی بابا باشه اون شب همه رفتیم تو هال دشک ...
19 شهريور 1393

بازگشت همه به سوی اوست

حدودا دو ماه پیش تنها پدر بزرگ بچه ها بطور کاملا ناگهانی از پیش ما رفت و به سوی خدا بازگشت هیچ حرفی برای گفتن ندارم جز عالمی اندوه و حسرت با باران تابستان پارسال با هومان عید امسال رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل           از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل ...
12 شهريور 1393

پروانه بنفش و زنبور زرد کوچولو

یکی بود یکی نبود تو ی یه روز قشنگ که آسمون آبی بود یه پروانه بنفش زیبا بود با یه زنبور زرد کوچولو که میخواستن پرواز کنن پروانه برای اینکه سرش نره تو ابرا گردنشو کج کرد و زنبور شیطون هم بالشو چنگ زده بود یه خانم عکاس هم وایسا بود بالا سرشون تا ازشون عکس بگیره که نتیجه اش شد عکسهای زیر این زنبور کوچولو همه ی عکسا رو خنده دار کرده پروانه خانم دیگه عصبانی شده از دست این وروجک خلاصه اینکه بهترین عکس این زنبور کوچولو این شد اینجا هم خانم خوش ذوق عکاس چه بالنی و چه پرنده ای درست کرده نتیجه این که وروجک از تو بالن پرید بیرون ...
17 تير 1393

شهر توپها

دیروز رفته بودیم خرید تو فروشگاه برات یه توپ خریدم چون توپ قبلیت طبق معمول خیلی زود کم باد شد (بدلیل کیفیت بالای جنسهای کشور دوست و همسایه کمی اونورترمون چین ) و خیلی زود کوچیک و کوچیکتر شد و من انداختمش دور دیشب در حالیکه داشتی میخوابیدی : مامان توپ قبلیم چی شد من: کم باد شد و رفت تو شهر توپها شما : چطوری رفت من : شوتش کردم تو شهر توپها شما : حالا مامان داری راست میگی یا همینطوری میگی من : نه کم باد شد انداختمش دور دوست داری راستشو بهت بگم یا همون شهر توپها بهتره شما : همون شهر توپها بهتره پس این حرفتو پاک میکنم و با حالت پاک کردن تخته سیاه دستت رو بردی جلوی صورتت و خاطره دور انداختن توپتو پاک کردی و...
17 تير 1393